تبلیغ


   نوشته است: "هدف عيد نزديك كردن دست‎ها و قلب‎ها است به يكديگر؛ و رفع كدورت" ...

    يك مشكل هويت فكري اين است كه به وسيلهء خشم و نفرت نه تنها انسان‎ها را از يكديگر جدا مي‎كند، بلكه خود انسان را از خودش نيز جدا مي‎كند. (بيگانگي با خود چنين معنايي دارد!) بعد اين انسان به جاي آنكه خشم را ـ از طريق شناخت علت و ريشهء آن ـ از بين ببرد، متوسل به يك مقدار شعارهاي انسان‎مآبانه و بي‎معنا مي‎شود.

یکسانی


   مردي را در پياده رو ديدم كه خيلي فرز و چابك راه مي‎رفت. وقتي چراغ راهنمايي قرمز شد از آن طرف پياده‏رو آمد لاي ماشين‏ها؛ و شروع كرد به گدايي؛ و با وجودي كه تا لحظه‎اي پيش چابك راه مي‎رفت، خودش را زد به عليلي و افليجي ـ تا جلب ترحم كند!

   چند نفري هم كه در ماشين ما بودند اين نمايش درام خياباني را ديدند ـ و مثل هميشه مستمسك پيدا كردند براي نق زدن و انتقاد كردن ـ به خاطر نادرستي آدم‎ها!

پرسش در جلسات


 
+ این فایل صوتی مربوط به آغاز جلسات تابستان سال 1385 است. برای اطلاع از برگزاری جلسات خودشناسی توسط محمدجعفر مصفا، به بخش تازه‌های سایت(خبرنامه) مراجعه کرده و ثبت‌نام نمایید.

کپی‌برداری


  آن جوان مي‎گويد: شما كه ارسطو را هم قبول نداريد.

    مي‎گويم: من از شما خواهش مي‎كنم نه سؤالي براي من مطرح كنيد، و نه موضوعي را براي من توضيح بدهيد! مي‎گويد: شما خيلي غرور داريد و خودخواهيد!

    با او ديگر حرف نزدم. جوابي به او ندادم. ولي حالا به تو مي‎گويم:

خودباختگی


    هم‎اكنون بسياري از ما به اصطلاح مسلمان‎ها شوق درك جوهر و محتواي اسلام را نداريم. ما فقط در جست‎وجوي يك عنوان بزرگ و مطنطن اجتماعي براي شخص خودمان هستيم!

    و اين يك نمونه‌ي بارز و برجسته از مطلبي است كه قبلاً درباره‌ي اين موضوع عرض كردم كه انسان يا متصل به حقيقت است ـ كه در آن صورت خودش بخشي از حقيقت است ـ يا جدا از حقيقت است ـ كه در آن صورت حرمت يا عدم حرمت او بي‎معنا خواهد بود! من چگونه مي‎توانم براي چيزي حرمت يا بي‎حرمتي قايل باشم كه شناختي از آن ندارم؟!!

    خلاصه اينكه اگر دنياي بشري اين اقبال را داشت كه جوهر، محتوا و اصالت مسلم بودن ـ يعني خود را به حقيقت تسليم كردن را درك كند، نفس همان ادراك، نفس آگاهي نسبت به محتواي حقيقت، عين حرمت است. و اگر چنين آگاهي، ادراك و شناختي از جوهر و حقيقت اسلام ندارد، براي چه پديده‎اي حرمت يا بي‎حرمتي قايل باشد؟! حرمت يا بي‎حرمتي نسبت به چيزي كه من آن را نمي‎شناسم چه معناي واقعي دارد؟!

    ماحصل آنچه گفتم اين است كه نسبت به اتوريته‎هاي اجتماعي خودباخته مباش! خرد انساني خود را به كار گير و آن خرد را معيار سنجش حق از باطل قرار بده!

    و توجه داشته باش كه ماهيت اين خرد مميز مترادف است با آنچه قبلاً نقل كرده‎ايم: "ما حكم به العقل، حكم به الشرع؛ و..."

    بارها به آگاهي ذهن خويش خطور بده كه قوي‎ترين و اساسي‎ترين مانع انسان در طريق رهايي، "خودباختگي" به انواع وسيع اتوريته‎ها است! حال آنكه چنين اتوريته‎هايي جز عناوين اجتماعي وجه افتراق و تمايزي نسبت به انسان‎هاي ديگر هويت فكري ندارد!! ـ مثل نمونه و مثال مورد بحث!

    سواي دانش‎هاي كتابي، همه‌ي انسان‎هاي اسير هويت فكري در عرض يكديگراند! به اين معنا در عرض يكديگراند كه همه اسير توهم‎اند. و مسأله فقط اين نيست كه يك توهم را واقعيت مي‎انگارند؛‌ مسأله اين است كه توهم را به حساب هستي رواني خويش فرض مي‎كنند!

    مي‎خواستم در يك تقسيم‎بندي كلي افراد جوامع هويتي را به دو گروه تقسيم كنم، يك گروه خودباخته‎اند؛ ‌و يك گروه "اتوريته"هايي هستند كه خودباختگان بدون كمترين ايستادگي در مقابل آن‎ها تسليم مي‎شوند؛ و به عنوان عمله خدمه‌ي آن گروه مرفه درمي‎آيند.

    و حالا كه از بعد ديگري به موضوع نگاه مي‎كنم مي‎بينم تقسيم انسان‎هاي هويت فكري به "خودباختگان" و كساني كه به عنوان "اتوريته"، گروه اول وابسته به آنها هستند يا نسبت به آنها خودباخته‎اند؛ بي‎وجه و بي‎معنا است. انسان‎هاي هويت فكري همه ـ نه بعضي و گروهي ـ به وسيله‌ي توهم رانده مي‎شوند. و به اين معنا كه آن توهمات را به حساب هستي رواني خود تصور مي‎كنند؛ كورانه؛ خودباخته‎اند؛‌ نسبت به توهماتي خودباخته‎اند!
 

زهر مار


    و اما قبلاً به نكته‎اي درباب وبلاگ‎نويسي اشاره‎اي كرديم؛ گفتيم به زندگي نگاه كن؛ پر از وبلاگ است ـ ريز و درشت؛ طنز و غير طنز، عبادي، سياسي، اقتصادي، ادبي، غير ادبي، فكاهي، مدرن، پست‎مدرن و غيره و غيره!

    دور و برت وقايعي اتفاق مي‎افتد؛ همان‎ها را بردار بده داوود و از آن برايت يك وبلاگ مداخل‎دار درست كند. البته خودت هم بايد يك چيزهايي ـ مثلاً با نمك و هيجان‎زا و جذاب و غيره؛ و به عنوان كشك و ماش و بنشن و ديگر مخلفات به "آش وبلاگ" (مثل آش ترخينه و آش بلغور و ديگر آش‎ها) بيفزايي؛ و خلاصه بايد بداني كه چگونه از يك واقعه‌ي ساده يك حادثه پرمشتري بسازي!

    تو اين كارها را بكن؛ بقيه‎اش با من. قول مردانه ـ صددرصد مردانه ـ مي‎دهم كه انبار و خزانه‌ي درويشانه‎ات را، مثل خزانه‌ي درويشانه خودم، پر از وجه نقد كنم!

ضاد الفكر بالايمان!


     شايد در گذشته ما انسان‎ها را از ابعاد خاصي به انواع مختلف تقسيم كرده باشيم. شايد در زمينه‌ي آن ابعاد، تقسيم انسان به انواع، معنا و مصداق داشته باشد. ولي در زمينه‌ي عقل و بي‎عقلي؛ در زمينه خردمندي و بي‎خردي، در زمينه‌ي آگاهي و ناآگاهي انواع تقسيمات وجود ندارد. يا تو در ارتباط با واقعيتي يا در ارتباط با وهم و خيال ـ به عنوان هستي معنوي، اخلاقي و رواني خويش! اگر تو در ارتباط با واقعيت هستي خويش قرار داري، اساس حركت ذهنت مبتني بر خرد و تعقل و تدبر است؛ و اگر يك ساختمان توهمي ("هويت  فكري") را به حساب هستي رواني خويش بگذاري، آنچه لاجرم براي اداره‌ي چنين بناي توهمي به كار مي‎آيد جر توهم چه ابزار ديگري مي‎تواند باشد؟!

     (به اين تقسيم‎بندي اصولي توجه داشته باش! توجه به آن در امر خودشناسي بسيار مفيد است و كارآيي دارد!)
¯

     قبلاً راجع به وب‎لاگ‎نويسي به عنوان يك حرفه ساده و در عين حال پر مداخل صحبت كرده‎ام! (نمي‎دانم "داود ميرزا" صحبت درباب آن فوايد را به تشكيلات سايت ‌ما افزوده است يا خير!) وب‎لاگ قطعاً مداخل دارد؛ براي بنده قطعاً دارد؛ براي شما هم چه عرض كنم!

     خوب، از شوخي بگذريم و برويم سراغ چند كلمه حرف جدي! (راستي كه حرف جدي زدن براي انسان اسير "هويت فكري" تا چه حد دشوار است!! ما ژست گرفتن و مقپض و حرف‎هاي قلمبه زدن را مي‎گذاريم به‎حساب "حرف جدي"!)

     آيا اصولاً حرف دروغ مي‎تواند جدي باشد؟! بديهي است كه نه! انسان اسير هويت فكري اساساً يك موجود دروغ است ـ ‌نه فقط دروغ مي‎گويد؛ بلكه هستي‎اش مبتني بر دروغ است! هويت فكري ـ كه مترادف است با هويت لفظي ـ دروغ است! آخر انسان؛ تو چگونه مي‎تواني از لفظ و انديشه براي خويش يك هستي و يك وجود معنوي بسازي؟!! آيا تو واقعاً مي‎تواني ايمان و فضيلتي داشته باشي كه مبتني بر فكر و لفظ باشد؟! به عمق و وسعت و گستردگي و مصداق‎ و معناي اين عبارت منتسب به حضرت علي (ع) توجه كن؛ محتواي آن را درياب: "ضاد الفكر بالايمان!". يعني از طريق ايمان يا به وسيله ايمان با فكر ضديت كنيد. ( و اين اشاره، حكايت صريح دارد بر مخرب بودن "فكر" ـ نه تنها فكرهاي مبتني بر وهم و خيال، بلكه حتي فكرهاي مبتني بر واقعيت!) عكس آن نيز صحيح و مفيد است. در اينجا مي‎فرمايد: با ابزار ايمان، فكر را مضمحل كن! عكس آن اين است كه: فكر را متوقف كن، زايل گردان، تا ايمان وجودت را از نو سرشار از معرفت كند!

     اين صورت دوم بهتر قابل تعبير و درك است. درست است كه اگر "ايمان" بيايد، "فكر" به زوال كشانده شده است؛ ولي ايمان چگونه مي‎تواند بيابد؟!


رنگ تعلق