وضوح
به سخن کسی گوش فرا ندهیم مگر روشن کند که دربارهی چه مسألهای میخواهد سخن بگوید. و آن مسأله را قبل از هر چیز با دقت روشن کرده باشد!
بسیاری از ما در باب حل مسأله صحبت میکنیم بیآنکه حتی خود بدانیم اصل مسأله چیست.
به سخن کسی گوش فرا ندهیم مگر روشن کند که دربارهی چه مسألهای میخواهد سخن بگوید. و آن مسأله را قبل از هر چیز با دقت روشن کرده باشد!
بسیاری از ما در باب حل مسأله صحبت میکنیم بیآنکه حتی خود بدانیم اصل مسأله چیست.
ما همیشه انسان فعلی پرگره، ناجور، پرتضاد و وامانده به علت تضاد را معیار قرار میدهیم؛ و میگوییم اگر انسان تلاش نکند به جایی نمیرسد. ولی این اشتباه است.
مشکل ما این است که در حال حاضر دهها دست روی دهانمان قرار گرفته و مانع نفس کشیدنمان است ـ والا نفس کشیدن راحت است؛ خودبخود است!
همهء رنج انسان از این است که با استعدادها و ابزارهایی که ندارد، میخواهد از خود چیز دیگری جز آنچه هست بسازد ـ و این دنبال سرآب و ایدهآل رفتن است.
میگویند بهترین و شادمانهترین نحوه زیستن چیست؟!
تو اگر بخواهی جز با وسیله، ابزار، استعدادها و ظرفیتهای نهاده در هستیات از وسیلهء دیگری برای شادمانی و زندگی بهتر استفاده کنی، داری به خودت ستم میکنی، داری تکلیفی نشدنی بر خود بار میکنی. تو جز با ابزار وجودیات از چه چیز دیگر میتوانی بهره بگیری؟! اگر چنین کنی در سرآب گم شدهای!
(از کسی پرسیدم چقدر سواد داری؟ گفت: نیم کیلو!)
در تمثیل «نیم کیلو سواد»، وضع ما چنین است. وقتی پدیدهای به نام «من» وجود ندارد و تو سعی میکنی آنرا بشناسی یا تغییرش بدهی یا از بینش ببری، هر حرکت تو در این رابطه حکم نگاه کردن سواد را با دید کیلو پیدا میکند!
یکی از اساسیترین هدفهای مذهب این است که به انسان کمک کند تا وضعیت خود را کشف کند؛ تا جوهر و ماهیت هستی خود را کشف کند.
و سؤال این است که چرا انسان که این همه به خودش نزدیک است، در عین حال بقدری از خودش دور و با خود بیگانه است، نمیتواند در تماس مستقیم، در لمس و در ادراک و در دیدن بینش هستی خود باشد؟!
همهء سؤال این است.
وقتی انسان با ماهیت هستی خودش بیگانه است، بدیهی است که نمیتواند با هستی خود در یک رابطهء صحیح باشد.
و سؤال این است که چه عاملی سبب این بیگانگی و ناشناخته ماندن با جوهر و ماهیت هستی انسان شده است!
در یک کلام «توهم»!
این بشارت را به خود بده که تنها در غیبت اندیشه است که حضور در ساحت قدسی ذات حق قابل تحقق است.
وقتی پیامبر رسالت خود را عرضه فرمود، آیا گفت قوم فلان و فلان مستحق استفاده از آن نیستند؟ چرا ما امروز چنین دیدی نسبت به جوامع بشری نداریم؟
وقتی پیامبر دین خود را اعلان داشت به انسانها به چشم دوست نگاه میکرد، نه دشمن.
تمام چیزهای رایج، ریشه در اقتضائات هویت فکری دارد. مثل خر کار کردن نوعی ارزش است؛ نوعی تجلیل است.
در تجربهء یگانگی، عشق تجربه میشود.