شادمانی

“می‌خواهم او مرا خوشبخت کند.” آیا این بدان معنا نیست که تو ناخوشبختی؟! و وقتی عوامل ناخوشبختی در خودت هست، یک عامل برونی مثل شوهر و ثروت چگونه می‌توانند تو را خوشبخت کنند!؟ اگر شادمانی (من کلمه‌ء “خوشبختی” را بکار نمی‌برم) یک کیفیت درونی است، چگونه ممکن است به وسیلهء برونی‌ها حاصل بشود؟!

شادمانی یک کیفیت است؛ یک حالت است؛ حال آنکه برونی‌ها اعتباریات‌اند.

دوگانگی

دوگانگی ـ یعنی اینکه من اینم و می‌خواهم چیز دیگر بشوم ـ منجر به تضاد می‌شود.

آیا حالتی هست که در آن دوگانگی نباشد؟! حالت وجودی؟

سکوت

سکوت عین زیبایی و عشق است؛ زیرا خشم‌ها و زشتی‌های حاصل از فکر، هنگام سکوت، مرده است؛ مفقود است.

زندگی و مذهب؟

آیا زندگی یک چیز است و مذهب چیز دیگر؟!

سئوال

آیا ممکن است عملی انجام بدهیم که با تمام وجود از آن رضایت داشته باشیم؟!

دیدن رابطه

مسایل مرتبط‌‌‌ اند. اگر یکی را ببینی، به همان دلیلی که یکی را دیده‌ای بقیه را هم خواهی دید.

زیرا دیدن، یک کیفیت خاص وجودی است.

عمل واقعی

آیا تا به بحال عملی انجام داده‌ایم که مال خودمان باشد ـ نه اینکه جامعه آنرا از ما طلب کرده باشد؟!

آیا انسان مستحق این نیست که خودش، که از اصالت و تمایل واقعی خودش عملی از او صادر بشود؟ آمدن من در اینجا برای خودنمایی است؛ برای فضل‌فروشی است. کی به من گفته است باید فضل‌فروش و خودنما بود؟!

| صفحه قبل »