کشف

  
   برای نزدیك‌تر شدن به دقت و ملموس بودن، موضوعی را كه بارها بر آن تأكید كرده‌ایم بار دیگر تكرار می‌كنیم: ذهن، فكر و اندیشه ابزار معنویت نیست؛ شناختی از معنویت ندارند؛ كاری با معنویت ندارند. جامعه به دروغ ذهن ما را واداشته است كه فكر كند معنویت را می‌شناسد؛ و عملكردی معنوی دارد. وقتی خدا ورای شناخت اندیشه باشد، هر معنویت دیگر قطعاً ورای شناخت و لمس به وسیلهٔ اندیشه است!

تشخیص


   چند سؤال مطرح كنم: شكی نیست كه در وضع فعلی تربیت و پرورش انسان، جامعه طوری با فرد رفتار می‌كند كه فرد بسیار از ذات‌، فطرت و جوهر انسانی خود دور می‌افتد! انسان چنان قاطی می‌كند كه فوق‌العاده مشكل، یا حتی غیر ممكن است كه كیفیت‌ها و صفات اصیل و واقعی او را از عارضه‌های اعتباری وارد شده بر او تمیز و تشخیص بدهیم!

   آیا تو می‌توانی اینها را از یكدیگر بازشناسی؟!

   ـ «نه؛ من نمی‌توانم. ولی فكر می‌كنم طرح این سؤال اساساً بیهوده است! شاید طرح سؤال به این صورت مفیدتر باشد كه: اگر بچه را به اصالت خودش واگذارند، و در رشد طبیعی و فطری او اخلال و انحراف ایجاد نكنند، بچه طبیعتاً با چه كیفیت‌ها و با چه حالات و وضعیت‌هایی رشد می‌كند و بزرگ می‌شود؟!

   به عبارت ساده‌تر و كلی‌تر: در فطرت انسان چه چیزهایی هست، چه كیفیت‌هایی هست كه با آن به دنیا می‌آیند؛ و اگر برای آنها ایجاد مزاحمت و اخلال نكنند، آن كیفیت‌ها براساس یك قوهٔ طبیعی، فطری و نامیه درون‌ریشه رشد می‌كنند و به شكوفایی می‌رسند؟!»

لفظ و معنی


  «اختلاف خلق از نام اوفتاد           چون به معنا رفت آسان اوفتاد»

   این هشدار فراگیر، پر معنا، قابل تعمق و قابل تأملی است. لابد می‌دانید كه این تمثیل و تشبیه را مولوی در رابطه با چهار نفری آورده است كه همه  انگور می‌خواستند؛ ولی چون هر یك آنرا با لفظی متفاوت بیان می‌كردند، بینشان اختلاف افتاد ـ یكی گفت من انگور می‌خواهم، دیگری گفت من عنب می‌خواهم، دیگری گفت من استافیل می‌خواهم؛ چهارمی هم لفظی متفاوت با همهٔ آنها به كار برد.

ایراد


   بعضی‌ها به من می‌گویند: تو در فلان مورد اشتباه كرده‌ای یا می‌كنی.

   می‌گویم: اگر خود تو مستقیماً به این اشتباه پی برده‌ای، نفس آن پی بردن و درك كردن به معنای تصحیح اشتباه است. در اینصورت برای تو چه مسأله‌ای باقی مانده است؟!

   تو بیش از آنكه به آن اشتباه توجه كنی، می‌خواهی به من ثابت كنی كه خطا كارم؛ غلط می‌گویم؛ اشتباه می‌كنم!

   كه چه بشود؟!





شعلهٔ عشق


   می‌دانی چرا مولوی می‌فرماید:

آن عصاكش كه گزیدی در سفر        خود بدان كو هست از تو كورتر

  برای این است كه او ـ كه «عصاكش» ـ آئین و قانونی را برای رفع پدیده‌ای بر تو عرضه می‌كند كه چیزی جز توهم نیست. و كسی كه برای رفع یك «لاشیئی» توهمی روشی را بر تو عرضه می‌كند، از تو كورتر است! آخر پسرجان، برای رفع و زوال چیزی كه «لاچیز» است؛ «لاشیئی» است؛ وهم و خیال است؛ چه آیین و سیستمی لازم می‌آید ـ كافی است تو «خود» توهمی را به ذاتی غیرمتعین تسلیم نمایی! در این تسلیم است كه ـ چون قیاس از نگرش تو حذف شده است ـ یك «لاشیئی» توهمی دیگر وجود ندارد!

   و آیا به حكمت و ظرافت این بعد از برخورد قرآن و اسلام با مسألهٔ انسان توجه داری كه در آن اصول و كلیدهای رهایی همه مبتنی بر نگرش منفی است؟! وقتی مسأله تو «هیچ» است؛ وقتی واقعیتی جز خیال ندارد، آیا برای رهایی از آن جز نگرش نفی، جز نگرش به قول مولوی «لا»، «عدم» و «احتما» هیچ نگرش دیگری هست كه مبتنی بر تناسب علت و معلول یا تناسب پاسخ به چالش باشد؟!

اعتیاد


   متن زیر خلاصه‌برداری و گزیده‌ای از بخشی از سخنان محمدجعفر مصفا در جلسات بهار سال ۱۳۸٢ است دربارهٔ اعتیاد، مواد مخدر و افیون.

   سایت محمدجعفر مصفا از دوست عزیز، داود، برای تهیهٔ این گزیده و خلاصه‌نویسی قدردانی می‌کند. فایل‌های صوتی مرتبط با این خلاصه‌برداری را در انتهای این مطلب می‌توانید گوش کرده و یا دریافت کنید.

---

اعتیاد

   یکی از حالت های انسان هویت فکری (انسان دور افتاده از فطرت و اصالت انسانی خویش)، این است که به دلیل ملامت کردن خودش، هیچ گاه حالت روحی خود را به آن صورتی که هست قبول ندارد و می خواهد آن را به حالت دیگری تبدیل کند.

   ما هر روز صبح که از خواب بیدار می شویم، به چه دلیل به دنبال چیزهایی هستیم که گمان می کنیم باید آن ها را به دست بیاوریم؟

   به دلیل ملامت و پایین آمدن روحیه، می خواهیم از این حالتی که به ما دست می دهد ــ یعنی نپذیرفتن حالت روحی فعلی مان ــ فرار کنیم و این فرار همیشه در ما وجود دارد. صبح، بعد از بیدار شدن از خواب، قوی ترین محرک ما برای ارتباطات و رفتارهایمان این است که از حالت فعلی ای که داریم فرار کنیم، هیچ وقت حالت مان را قبول نداریم... اما اگر ما حالت روحی خود را بپذیریم، دیگر به دنبال این نخواهیم بود که آن را تبدیل به حالت دیگری کنیم.

   من ــ انسانی که حالت روحی خود را نمی پذیرم ــ شنیده ام که مصرف مادۀ مخدر "تریاک"، نشئه ای (حالت لذت و فرح آمیخته به رخوت و سُستی) با خود به همراه دارد و حالت انسان را عوض می کند و به دلیل اینکه به دنبال تغییر حالت روحی خود هستم، به سراغ تریاک می روم و مدتی یک بَست یا دو بَست تریاک را تجربه می کنم. بعد از مصرف متوجه می شوم که حالت پایین بودن روحیه ام را مقداری بالا برده است، به این سبب که تریاک در انسان به طور عجیبی انرژی ایجاد می کند.

   من امروز دو بست تریاک کشیده ام، انرژی خوبی در من ایجاد شده و نشئه شده ام، اما...

دور باطل


   نمی‌دانم آیا متوجهٔ ریشهٔ مسأله شدی؟! از طریق درك این معنا كه همهٔ ما انسان‌ها فطرتی مشترك و غیر متعین هستیم؛ آنگاه به وسیلهٔ سنجش‌ها و قیاس‌های مبتنی بر تعین‌های خیالی، توهمی و اعتباری، هر یك برای خویش «من»، «هویت» و «خود»ی متصور می‌شویم كه اسباب رنج و بدبختی ما است؛ عامل خسران، پوچی و خلاء درونی ما است! 

پاسخ بنیادی


   خواهی گفت: من هنوز پاسخ سؤال تو را نداده‌ام. سؤال تو این است: من چگونه بتوانم تشخیص بدهم كتابی كه هم‌اكنون دارم می‌خوانم، یك كتاب منطقی، مفید و صحیح است؛ یا كتابی است نوشته شده به وسیله آدم هویت فكری دیگری مثل خودم؟ به عبارت دیگر چگونه بتوانم حقیقت این معنا را تشخیص بدهم كه:

   «آن عصاكش كه گزیدی در سفر خود بدان كو هست از تو كورتر!»؟

   ظاهراً مجموعهٔ این قضایا ما را در یك بن‌بست معضل گیر خواهد انداخت!

   ولی اگر خوب به محتوای بعضی اشارات و بشارت‌های قرآن توجه كنیم می‌بینیم كه در آن مژدهٔ فرخنده‌ای به انسان داده است! برای درك محتوای این بشارت عمیق، گسترده و پرثمر لازم است به بعضی از اصول كلی مربوط به هستی انسان ـ‌ آنگونه كه در قرآن آمده است ـ‌ توجه كنیم ‌ـ و خیلی عمیق و با تأمل توجه كنیم!

   این را می‌دانیم كه قرآن و اسلام و پیامبر خردمند اسلام برای هیچ انسانی مزیتی اعتباری ـ مزیتی كه در ذات هستی آدمی است؛ از قبیل مزیت قبیله‌ای، ثروت، منصب و غیره ‌ قایل نشده است! اینكه تو از نوادگان ارباب سولت هستی و من از نوادگان رحیم بقال، هیچ مزیت و افتخاری برای تو نیست؛ و نیز بقال‌زادگی من موجب سرافكندگی من نیست! یا اینكه وقتی تو جبر و مقابله در حد انیشتین دانشمند می‌دانی؛ ولی من فرق بلیون را از میلیون و ترلیون و غیره تمیز نمی‌دهم برای تو یك نوع مزیت واقعی است؛ ولی برای من نیست! تو دانشی داری كه من ندارم. ولی اینكه قرآن می‌فرماید انسان‌ها مزیتی بر یكدیگر ندارند، معنا و مقصود خاصی از آن را در نظر دارد! اینكه پیامبر اسلام با آن عظمت معنوی و اخلاقی می‌فرماید: «انا بشر مثلكم»، من هم انسانی هستم مثل شما و مثل هر انسان دیگر، منظور خاصی را در نظر دارند!

   از یك طرف این یك واقعیت است كه هیچ دو انسانی از هر لحاظ شبیه یكدیگر نیستند. از طرف دیگر پیامبر اسلام می‌فرماید من هم انسانی مثل شما هستم ـ و به عبارت دیگر بین من و شما هیچ تفاوتی وجود ندارد!